تبليغاتX

ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین

...حـــــــالا کـــه نیستـــــــــــی...


























...حـــــــالا کـــه نیستـــــــــــی...

پیش از آن که بیندیشـــــی تا چه بگویــــــی، بیندیــش که چــه مــی گویـــم

حالا که نیستی

'ما' به سان خورشید و زمین

لا به لای ایمان و کفر کپرنیک*!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:18 توسط الی|

حالا که نیستی

گاه و بیگاه

جا به جا می شود

جای تمام پرانتزهای باز و بسته!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:3 توسط الی|



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:1 توسط الی|

حالا که نیستی

یاد می گیرم 

که باید لبخند زد

زندگی کرد

لحظه های نفس گیر را حتی!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:49 توسط الی|




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:47 توسط الی|

حالا که نیستی 

"انتظار داشتن" را 

خیلی وقت است 

که از دایره لغاتم پاک کرده ام

عشق معبود یادم داده اش

سخت که هست، اما....!

 

"بی تفاوت" بودن را...

طول می کشد،

اما باید یاد بگیرم

 

"بی کلام"...

ناکچرن-سکرت گاردن

خوب است برای اینکه یک "هیچ" باشد،

که حواسم نباشد ...

تا سرم گرم باشد،

به زنده گی... دیگران... لبخند...زندگی

 

کوه را حریم خلوتم می کنم

مهم نیست اطرافم کسی هست یا نه...

تنها کوه است که آرام می کند و

از سر می برد

بـــ یــــ قــــ ر ا ر یــ ... را!

 

بغضم را فرو می دهم و

"خنده" را مهمان لبانم می کنم

وقتی که مادر روبه رویم 

با من می گوید

صبر می کنم تا پایان حرف هایش و بعد

آرام  بیرون می آیم ... از اتاق

 

هیچ وقت مسکن را چاره سردردهایم نکردم

دوست ندارمش

درمان نیست

اما می دانم ...

تمام اینهایی که گفتم 

"مسکن"اند!

 

پ.ن: حال من خوب است! دو نقطه لبخند!

پ.ن: ایاک نستعین. مرا آن ده که آن به.

پ.ن: ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

پ.ن: و دوست داشتن ام با همه مردم زمین فرق دارد

پ.ن: دلم سه تار زدن می خواد!

پ.ن: دل من هنوز به فکر یه ترانه است واسه پرواز 

        حتی با اینکه میدونه رفته از یاد تو آواز

           /سودابه شایگان-(تونی)/

پ.ن:  گرچه لبخند به لب،روی گشاده ست ولی.....
          

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 12:16 توسط الی|

 

حالا که نیستی 

...

باشد!

همینطور بی تفاوت به بهار نمی شینم

تقارن "نو شدن دلم" 

با 

"سر برآوردن جوانه های سبز "

را به تکرار آرزو می کنم



پ.ن: لوراتادین در آخرین آفتاب زمستان!

پ.ن: معبودا به حرمت و بهانه ی هفت سین دست به دعا برمی دارم که حول قلوبنا الی احسن الحال...

پ.ن: م.ع. راست می گفت! این ماییم که به چیز ها ارزش می دهیم... گرنه هیچ توفیری در 90 و 91 و هیچ توفیقی در ذات این تغییر نیست!

پ.ن: به سان روزهای همیشه، در انتهای سال ِتقویم نیز، می بخشم همگان را به امید آنکه ببخشد هر آن دلی که خواسته و ناخواسته آزردم.

چرا همگان را نبخشم

      چرا از خاطر نبرم زخم ها را

      من که فراموش خواهم کرد

      نشانی خانه ام

      چهره کودکم

      و تلفظ نامم را از دهانت

      و شعله که بر باد خواهد رفت

      /شمس لنگرودی/

پ.ن: و این ششمین بهاریست که او نزدیک اما دور است...!  

       دور باش اما نزدیک من از نزدیک بودن های دور می ترسم.

       ششمین سال دلتنگی یعنی باید به همین نزدیک های دور دل خوش کنم!

پ.ن: اس ام اس تبریک م.ع. که بیشتر از هر تبریکی بهم چسبید:

       آدمیانی که از ساعت رهایی یافته اند، عید شدن را به مثابه ی امری جاری و طبیعی در جان خود تجربه می کنند:

         جمله تلوین ز ساعت خاسته است 

          رست از تلوین که از ساعت برست

           چون ز ساعت، ساعتی بیرون شوی

          چون نماند، محرم بی چون شوی

پ.ن:   

1.سها
2.سهیل
3.سنبله
4.سرس
5.سراسب
6.ساتورن
7.سیاره سرخ

یادش بخیر هفت سین نجومی می ساختم واس خودم...

پ.ن: چقد طولانی شد این پست!

پ.ن: دلی خواهم که از او درد خیزد.... (سکوت-همایون)

پ.ن:  گاهی فکر می کنم

         جمعه بهانه است

         آدم بشوم سه شنبه هم می آیی ...

          /تنهایی/



نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 18:57 توسط الی|

حالا که نیستی

باید فکری به حال این الـ ـی کنم!

همین!


پ.ن:
از روح تنـهای تـن ها 
تا روح تنهای تنهـــا
متن سفرنامه ایـن بود
خواندیم اگر بر کفــن ها
هـو بود و او بود و رو بود

پنهان عیانـــی که از بس
از خود ضمیـــر آفریدیم
گم شد در انبوه مـــن ها
/فریبا یوسفی/

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 0:27 توسط الی|

 

حالا که نیستی 

هی ورق می زنم این تقویم دروغگو را

هی دور می شوم

مدام دلتنگ..

که بهار من زمستــــان بـــــود

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 14:44 توسط الی|

انگار این روزها که می گذرد

چندان که لازم است

 دیوانه نیستم!

/قیصر امین پور/


حالا که نیستی

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:46 توسط الی|

 

 

"

حالا که نیستی پُرَم از حرفهای تلخ

حالا که نیستی چه کنم؟ شک بعید نیست

"

-حسن پاکزاد-


پ.ن: 

        نوازنده ی خوبی شده ام

                  دلم شور می زند

                       چشمانم تار!

                         شاعر: /؟/


 پ.ن2:  واژه ندارم!

P
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 21:43 توسط الی|

حالا که نیستی

مـ ـیـ ـش که باشم

گـ ـرگ جا می زنندم!

"هوا بس ناجوانمردانه"

گـ ـرگ و مـ ـیـ ش است!


پ.ن.: یادم باشد کاری نکنم که به قانون زمین بربخورد (سهراب سپهری)

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:32 توسط الی|


حالا که نیــستی

شـ ـ ـ ـ ـایــد.....

شاید اصلا ماجرا فرق دارد!

که "بودن" در تحقق وجود نیستــــ....

انگـ ـ ـ ـ ـ ـ ـار.....

انگار در چیز دیگری....

...

بگذار یک جور دیگر بگویم

حالا که نیستم! 


پ.ن : اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

         من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 11:21 توسط الی|

(

گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما....

گفتم آن كه يافت مي نشود آنم آرزوست!

)

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 14:58 توسط الی|


حالا که نیستی


چه توفیری دارد

مدام

 
از سنت به مدرنیته


از مدرنیته به نوستالوژی


از نوستالوژی به بدعت


از بدعت به رجعت

...
می بینی که؟


هنوز فاصله ها مانده تا...


تو!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 19:32 توسط الی|

حالا که نیستی

هنوز هم

مرزها در حوصله ام نمی گنجد

اما . . .

دیگر گذشتن از مرزها آرامم نمی کند

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 1:15 توسط الی|

 

حالا که نیستی


گیج گیجم

می دانی؟


دیگر حوصله ای نیست

برای کلمات و پس و پیششان


بگذار این بار

راحت تر و رهاتر بگویم


"سختمه همرنگ جماعت بودن و موندن"

که تنها تو

و تنها تو می دانی

که مقصودم چیست!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 1:37 توسط الی|

  

حالا که نیستی

هر آفتاب

هواهای جدید را می خندم

هواهای جدید را درد می کنم

به التماس هوایی برای ....

   -  توفیری نیست

      که درد یا لبخند -

اما برای ....

نفس!

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 15:54 توسط الی|

حالا که نیستی

به چه حقی

محکومــ کنمـــ؟

دریغ کردن نفس را از خویشتنــ؟

فاصله هاست از من تا باور این درد!

پ.ن: این کلمات را خیلی وقت پیش سرفه کردمــ!


نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 14:31 توسط الی|


حالا که نیستی

چه فرقی می کند

من بخندمــ

یا گریه کنمــ

قهقهه

یا

هق هق!

بگذار همین طور بی رنگـــ

همین طور نباشمــ

اینطور خیال من هم راحت تر استـــــــ


نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 19:18 توسط الی|


حالا که نیستی

تازه تازه درمی یابمـــ

من یک توپم در این بازیـــ

....

با من بگو....

نفر بعدی کیستـــــ؟


نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 18:54 توسط الی|


حالا که نیستی

این شهر

نه برایم عادت می شود و

نه لذتـــ

یک کلیشه خسته کننده

که هیچـــ

جز حس تنفر و خستگی به من نمی دهد

دلم فقط به آسمانش خوش استــــ

به نگاه بچه ها

به درخت ها!


* این روزا توی خیابون

با درختا آشناترم تا این مردم ویرون!


نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 18:39 توسط الی|


حالا که نیستی

تمام ثانیه های تنها نبودنم را

لبخند می زنمـــ

از آن رو

که یاد گرفته امــ

که غم هایمـــ

که بغضـــ

که اشکـــ

که دلتنگی

آه

بیقراری ها

تقسیم کردنی نیستــــ

برای عاشقی چون من!

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 17:41 توسط الی|


حالا که نیستی

یک دنیا حرف برای نگفتن دارم

...


نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 9:11 توسط الی|


HALAKNISTIXODPOREDARDAMAMA...NALEHAYAMAZDARDEANDEGARANAST!


نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:47 توسط الی|


حالا که نیستی

یاد نگرفته امــ

درک مرگ را

درک اینکه مرگــ

تنهایک سفر ساده و سپید...

چقدر روح "وفا" را دوست دارمـــ

بزرگی را در اشک حلقه زده اش یافتمـــ!

چه غریب بود اولین دیدار!


پ.ن: او مرا ندید! یعنی قرار نبود ببیند!


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 17:28 توسط الی|


حالا که نیستی

روز میلادم یعنیِِِِ

۱۸ سال بدون تو!

ملتمسانه خیره ام بر نور شمع

فووو و و و و   و    و     و    .......

"بودنت" می شود تمام آرزوی منــــ

بگذار آرزوی سال دیگر

"ماندنت" باشد!


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 23:38 توسط الی|


حالا که نیستی

غرق نگاهت بودم و هستمــ

این بار هم می گیری از من

آن نگاه گرم را

این بار هم سوزاندی امــــ

این بار هم می میرم و

دو باره با نگاه تو . . . .

...

بگذر ز من

این قصه تکراری ستـــ

چیزی جز اینم نیستــ :

من ماهی دریای چشمت بودم و هستمـــ

دیوانه طوفان دریای تو بودمـــ

باز هم هستم !


نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت 11:44 توسط الی|


حالا که نیستی

سکوتـــ

سایه

سوز

سرابـــ

سادگی

ستاره

سنگـــ

...

دست های خالی ام را بنگر!

یعنی که هفـــت سـیــن!


حالا که نیستی

چه باکـــ

که ثانیه ها می گذرند

بگذار تمام شوند

تما بهارهای بی تو!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 7:56 توسط الی|


حالا که نیستی

تا کی در این بازی ببازمـــ

هی من خودم را جای تو بگذارم و

هی تو شوی من!

تو باز هم بهانه می شوی برایمـــ

من باز هم در حسرت بهانه هایمــــ

تا کی فریب این من و

تا کی گریز از تو

بیا و بازی را تمامش کن

بیا پایان بده

حتی اگر من باز همــــ

از تو ببازم!

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 15:30 توسط الی|


آخرين مطالب
» پس و پیش
» ()
» عقل دوراندیش!
» حتی
» این هم روایتی ست
» مُسَکِن
» بی تفاوت ننشینم
» 
» بهـــار من
» بازگشت

 Design By : Pichak